X
تبلیغات
دست نوشته ها

دست نوشته ها

سیری بر متون ادبی

می توانستیم یکدیگر را تنها دوست بداریم ...
برای این رابطه هرگز عشق لازم نبود ...
بارها میگفتم که : "عشق ؛ مالکیت می آورد" .

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 23:38 توسط صبا|

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 23:36 توسط صبا|

مچ ها را شاید  

بازوان را اما ، نمی توان دستبند زد .

راست می گفت پدر بزرگ :

 دستها از بازوان شروع میشوند .

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:32 توسط صبا|

تصمیم دارم با غازها زندگی کنم ...

اگرچه حرفشان تکراریست ... اما یکیست .

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 8:2 توسط صبا|

کسی انگار از دور می آید

شاید هم می رود

هر که هست ؛ از رو نمی رود .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 23:33 توسط صبا|

باز هم شب نشینی است و باز در خانه خان عمو که می گویند شاعر است ، جمع شده ایم.

یاوه ای می خواند و ما از ترس آنکه نگویند هنوز کودکیم ، سری تکان می دهیم.

از من پرسید : می دانی که ... ؟

حرفش را بریدم که : آری می دانم...

- اما من که هنوز تمام نکردم.

- من اما تمام کردم.


نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 16:21 توسط صبا|

چه دلی دارد گربه...که با خیالی آسوده درست در زیر چرخ خودروی پارک شده می خوابد .

فارغ از هرگونه اندیشه اش

به خطر انداختن جانش برای خواسته اش ... ستودنیست .

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 21:20 توسط صبا|


دستهایت با آشنایان غریبه اند
دردهایت اما نه
تنها همین ها را برایم کنار گذاشته ای ...

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 21:14 توسط صبا|

اگر جایی آن اسب چموش را دیدی

هر طور که می شود رامش کن

چرا که همو...هارم کرد .

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:10 توسط صبا|

به خیال آنکه بیشتر زنده مانیم

                              ـ در سالروز میلادمان ـ 

                                                     شمع های نیمه جان را بر روی کیک کشتیم .

و برای عکس گرفتن لبها را غنچه کردیم

                                                     بی آنکه از دیدن خود از خنده روده بر شویم .

در محفلمان همگی صاحب نظر بودیم 

و آنی هم که لختی سکوت می کرد زیرکانه انگشتش را در بینی می چرخاند

اگر چه دهان نیمه بازش همه چیز را آشکار می ساخت .

راستی به من بگو

چرا بر روی دار می خندید ، مردی که سالها برایمان اشک ریخته بود؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 23:31 توسط صبا|


آخرين مطالب
» عشق مالکیت می آورد
» عادت
» بازوان
» غازها
» شبه شعر / طرح1
» داستان کوتاه / من اما تمام کردم
» نوشته/جرات گربه
» شبه شعر / میراث
» شبه شعر / اسبی چموش
» شبه شعر / لبخندی بر دار

 Design By : Pichak